جمعه ۱ آذر ۱۳۸۷ ه‍.ش.

سکس با مامانم

سکس با مامانم من رضا 19 سالمه و پشت کنکوری هستم..میخوام سکس با مامانمو براتون تعریف کنم..مامانم 39 سالشه و بعد از به دنیا آوردن من لوله هاشو بست و دیگه نخواست حامله بشه..من وقتی 10 سالم بود مامان بابا از هم جدا شدن و از اون موقع تا الان منو مامان تنها زندگی میکنیم و خرجمونم بابا بزرگم میده…این داستان ماله پارساله..من تازه به سکس و جنس مخالف علاقه پیدا کرده بودم..فیلم سوپر زیاد میدیدم از ماهواره و با جلق خودمو خالی میکردم..تا اینکه مامانم یه کمر درد شدید گرفت..دکتر که رفتیم گفت باید استراحت کنه و پماد پیروکسیکام بماله به کمرش و ماساژ بده چند روزه خوب میشه فقط تا خوب میشه رو تخت نخوابه و روی زمین بخوابه….اومدیم خونه گفتم مامان خدا رو شکر مشکل خاصی نبود..گفت آره ولی تو باید زحمت پمادو بکشی گفتم چشم ..شب موقع خواب مامان گفت من امشب تو حال پیشه تو میخوابم که پمادم بمالی برام….من هر شب تو حال پایه ماهواره می خوابم…جامو انداختم مامانم جاشو انداخت پیشه منو پیرنشو درآورد و سوتینشم باز کردو خوابید رو شکمش و گفت بیا پمادو بزن برام..من یه لحظه سینه های سفیدو گردشو دیدم ولی هیچ حس بدی بهم دست نداد چون اصلا فکر سکس بامامانمو نمیکردم..نشستم کنارشو پمادو مالیدم رو کمرشو چند دقیقه ماساژ دادم مامان گفت مرسی پسرم کافیه بخواب دیگه..یکی دو شب همین جوری گذشت..شب سوم مامان با یه شلوارک خوابیدو پیرنو سوتینشم درآورد منم پمادو برداشتم و شروع به ماساژ دادن کمرش کردم..وقتی دستمو آروم میکشیدم رو کمرش آروم آه میکشید و کونشو تکون میداد و ناله میکرد…نا خود آگاه کیرم راست شد دست خودم نبود ..مامان با صدای لرزان و حشری کننده میگفت بمال پسرم خوب بمال دارم میمیرم…کارم تموم شد مامانم گفت مرسی خیلی خوب منو میمالی..اینو که گفت قند تو دلم آب شد بعد بلند شد جلوی من به سینه های لختو آویزونشو دیدم و بعد از مکس طولانی پیرنشو پوشیدو جاهامونو که جفت کرده بودو و رفت خوابید سر جاش…من داشتم از حشر میمردم رفتم ماهواررو روشن کردمو گذاشتم مامانم که به کمر و رو به ماهواره دراز کشییده بخوابه…بعد رفتم رو کاناله اسپایس یه مرد کیرشو گذاشته بود تو کس یه زنه و تلمبه میزد..خیلی حالم بد بود گفتم یه جلق بزنم خودمو راحت کنم کیرمو در آوردمو به فیلم نگاه میکردمو جلق میزدم یه لحظه نگام به مامان افتاد..احساس کردم بیداره و یه لحظه چشاشو باز کرد…وای رنگم زرد شد گفتم نکنه بفهمه یهو یه تکون خوردو پشتشو کرد به من جوری که کونش چسبید به رون پام…وایییی نفسم بند اومد..کونش تو شلوارک خیلی نرمو تپل بود…با توجه به شیطونیاش موقع پماد مالیدن شک کردم بیداره و عمدا این کارو کرده…آروم دستمو گذاشتم رو کونش دیدم تکون نخورد فهمیدم بیداره..منم به پهلو خوابیدم و خودمو چسبوندم به کونش…بازم چیزی نگفت…کیرمو مالوندم در کونش و هی میمالوندم بهش…حالم خیلی بد بود..یهووووووو یه تکون خورد…برق از چشام پرید گفتک الانه که پاشه پوستمو بکنه..ولی دیدم دستشو برد طرف کونش و شلوارک و شرتشو باهم کشید پایین….وایییییی اصلا باورم نمیشد..کون لخت و سفیدشو که دیدم دیوونم کرد..ولی مامانم به پهلو خوابیده بود و کونش به من بود و تکون نمی خورد..فهمیدم میخواد من خجالت نکشم…همون طوری به پهلو رفتم جفتش کیرمو تف زدم خیسش کردم حسابی ..یه پاشو دادم بالا و دستمو خیس کردمو چند بار کشییدم رو کسش…اه بلندی کشید ..ولی برنگشت و چیزی نگفت. … ..آروم کیرمو گذاشتم تو کس مامان و کردمش تو..وایییییی چه کس نرمو گرمو تنگی…مامانم یه جیغ کوچولو زدو ناله کرد آروم کیرمو تو کسش عقب جلو کردم….سکس از پهلو خیلی حال میداد…تلمبه زدنمو تند کردمو کیرمومیونستم خیلی کیر احتیاج داره آخه 8 سال بود که کیر نرفته بود تو کسش …منم محکم تا ته میکردم تو کسش…مامانم داشت از لذت میمردو نفس نفس میزد ولی اصلا تکون نمیخورد…دیگه کیرم داغ شده بود حس کردم آبم داره میاد..میدونستم مامان حامله نمیشه با خیال راحت کیرمو فشار دادم تو کسشو با شدت تمام آبمو ریختم تو کسش….وای که چه حالی داد..راحت شدم..کیرمو دراوردمو رفتم سر جام…مامانم همونجور موندو تکون نخورد مثلا خواب بود..همش به این فکر میکردم که صبح چه جور با مامان روبرو شمو تو چشاش نگاه کنم………صبح بیدار شدم رفتم تو آشپزخونه مامان اومد جلوم من سرخ شدم…گفت سلام پسرم خوب خوابیدی گفتم آره راحت راحت خوابیدم…گفتم تو چی مامان؟ گفت هیچ وقت اینقدر راحت نخوابیده بودم و یه لبخند زد…منم فهمیدم دیشب خیلی بهش خوش گذشته و میدونستم که دیگه هر وقت بخوام میتونم مامانمو بکنم

….ادامه داستان….بعد از صبحانه مامان رفت حمام من همش به دیشب فکر میکردم اصلا باورم نمی شد برام مثله یه خواب و رویا بود…یه دفعه مامانم صدام کرد و گفت رضا جون بیا کمرمو لیف بکش..رفتم تو لخت بود و فقط شرت پاش بود…شرتشم سفید بودو خیس شده بود طوری که کس و کونش قشنگ معلوم بود…خجالت کشیدم نرفتم جلو…مامان گفت بیا رضا اینم لیف شروع کن…من که دیدم مامانم عین خیالش نیست رفتم شروع کردم..کمرشو که شستم گفتم میخوای همه بدنتو لیف بکشم ؟ گفت اگه حالشو داری آره مرسی…منم برشگردوندم و بالا تنشو کامل شستم سینه هاشو با لیف خیلی مالوندم …واییی چه سینه های تپل و سفیدی ..مامان خودش جلو چشام شرتشو کشید پایین…… واییی وقتی چشم به کس تمیزو صورتی رنگش افتاد تازه فهمیدم دیشب چه کسی کردم..به روی خودم نیووردم..پاهاشو کونشو شستم اومدم سراغ کسش…میخواستم حشریش کنم..لیفو آروم کشیدم رو کسش.یه آه کوچیک کشیدو پاهاشو باز کرد..دستاشو گذاشت رو سرم.منم نشستم جلوی کسش..گفت پسرم خوب خوب بشورش…وای که وقتی لیفو میمالوندم رو کسش چه حالی می کرد..مامان گفت بسه دیگه …تو برو لباساتو در بیار منم تو رو بشورم منم از خدا خواسته رفتم لباسامو درآوردمو رفتم تو…البته شرتم پام بود…مامان همه بدنمو شست و نوبت رسید به کیرم…قبل اینکه مامان کاری کنه گفتم مامان…گفت جانم..گفتم مامان بابت قضیه دیشب ازم ناراحت نیستی؟؟…مکسی کرد گفت نه پسرم تازه من دیشب خیلیم کیف کردم..پسرم میدونم تو خیلی به سکس علاقه داری منم مثله تو…منو تو به هم خیلی نیاز داریم..من فقط تورو دارم دردت به جونم…اینارو که گفت کیرم شق کرد و فهمیدم مامان دوست داره باهاش سکس کنم..دیگه خیالم کاملا راحت شد….مامان شرتمو کشید پایین….. واییی یهو کیر شق کردمو دید…قیافش یه جوری شد کیرمو گرفت یه آه کشید گفت جووون..پس این بوده که دیشب رفته تو کس من…دیگه حالش بد شد….رفت به کمر خوابید کف حموم و پاهاشو باز کرد و با صدای لرزان گفت پسرم بیا که خیلی بهت احتیاج دارم…منم سریع رفتم افتادو روش لباشو مک زدم….زبونمو رسوندم به زبونش و لبای همو خوردیم….همزمان کیرمو هم میمالوندم در کسش….وایییی که میخواست از حشر جیغ بزنه..خودش کیرمو گرفت کرد تو کسش و تا ته کردش تو…کیرم که رفت تو کسش یه یه آه بلند کشیدو گفت آخیش…زود باش رضا دارم میمیرم…بهت احتیاج دارم…رضا تورو خدا…با این حرفاش حالم بد شدو کیرمو فشار دادم تو کسشو محکم عقب جلو کردم…مامان با صدای حشری میگفت..جوووون محکمتر..زودباش..منم کیرمو در آوردم چند بار مالوندم در کسش . کردمش تو و تو کسش چرخوندمش…مامانم دیگه جیغ می کشید….یهوو بلند شد منو خوابوند کف حموم و کسشو خیس کردو نشست رو کیرم و شروع کرد محکم بالا پایین پریدن رو کیرم…چنان آه میکشید که دیوونم میکرد…کم کم سرعتش و شددتشو بیشتر کرد و آهش به جیغ تبدیل شد…یهو کسشو محکم فشار داد رو کیرم که کیرم می خواست بشکنه…جیغ بلندی زدو کیرم خیس شد….فهمیدم ارضا شده…..بی حال افتاد روم …من که کیرم داشت منفجر میشد…نخواستم بکنم تو کسش دوباره یا بکنم تو کونش که اذیت بشه…روناشو چسبوندم به هم و کیرم که لیز شده بود با آّب کس مامان گذاشتم لای روناش….افتادم روشو به سرعت تلمبه زدم…آبمو ریختم روی سینه هاش و افتادم زوش….نگاش کردم…یه لب ازش گرفتم گفتم خوب بود مامان؟؟؟گفت مرسی پسرم بعد 9 سال راحتم کردی…خیلی کمکم کردی دردت به جونم…بعد دوش گرفتیمو اومدیم بیرون….دیگه از اون روز همیشه با هم سکس میکنیم و از هم خسته نمیشیم….قربونش برم…داستانام بازم ادامه داره..

پویا و سمیرا و مامانش

پویا و سمیرا و مامانش توی کوچه ای ک ما زندگی میکردیم تهش یه بلوار بود. شبا ساعت 9 که میشد با بچه ها میرفتیم بسکتبال بازی میکردیم. البته این خاطره ای که الان دارم براتون میگم مربوط به یک سال پیشه…هی یادش بخیر… میگفتم ..
توی کوچه ای که ما زندگی میکردیم تهش یه بلوار بود. شبا ساعت 9 که میشد با بچه ها میرفتیم بسکتبال بازی میکردیم. البته این خاطره ای که الان دارم براتون میگم مربوط به یک سال پیشه…هی یادش بخیر… میگفتم ..
البته رشته ورزشی من بسکتبال نبود بلکه جودو بود ولی خوب بازی هم بلد بودم . اوایل وقتی بازیمون تموم میشد با بچه ها میشستیم و کس شعر تحویل همدیگه میدادیم…خلاصه یه شب با بچه ها جمع بودیم تصمیم گرفتیم راجع به دختر محلمون صحبت کنیم..نمیدونید چه کسی بود.. همیشه وقتی که باهاش سلام علیک میکردم زکریا می خواست شورتم رو پاره کنه.راستی یادم رفت معرفی کنم زکریا اسم کیرمه.واقعا چیز توپی بود.19 ساله.. بدن مثل جنیفر لوپز و آماده طبخ.. همیشه شلوار زیرای تنگی میپوشید که خط شورتشم معلوم بود…از داستان دور نشیم..
مازیار به من گفت پویا کردن سمیرا همیشه یکی از آرزو های منه… اینو که گفت بچه ها همه ریختن سرش و شروع کردن انگشت کردنش… اونم میگفت بابا ولم کنید شما رو که نمیخوام بکنم! بچه ها هم میگفتن هر کسی میخواد سمیرا رو بکنه ما میکنیمش..خلاصه کس شعرا آنقدر بالا رفت که دیگه همه بلند می خندیدن و اسمش رو به زبون میاوردن… اگه دروغ نگم یه منطقه دنبال این دختر بودن .. من گفتم کس خول ها آروم تر صداتونو میشنون.. اما انگار نه انگار .. حرف ما رو به کیر مبارکشون هم نمی آوردن…تو همین گیر و دار خنده و داستان تعریف کردنشون بود که دیدم یه نفر از اتاق سمیرا(آخه پنجره اتاقش دقیقا مشرفه به محل بازی و جایی که ما میشینیم) داره از گوشه پنجره ما رو نگاه میکنه.. یه ذره ترسیدم..گفتم وای حتما فهمیدن..سعی کردم موضوع بحث رو عوض کنم تا دیگه وضع از این بدتر نشه..خلاصه قضیه گذشت و چند روز بعد موقعی که داشتم از کلاس به سمت خونه میومدم دیدم سمیرا خانوم با کون خوشگلش که قشنگ دور میدون آزادی رو میزنه داره جلوی من به سمت خونه میره.. همین طور که جلوتر میرفت من با خودم فکر کردم چیکار کنم که برم باهاش صحبت کنم… از قضا تقدیر به کمکم اومد و شونش به شونه یه یارو خورد چند تا کتابی که تو دستش بود ریخت زمین.. یارو معذرت خواهی کرد و سریع رفت و حس کس لیسی منم گل کرد و سریع رفتم تو جمع کردن کتاب ها بهش کمک کنم کتاب اول رو که بهش دادم گفت ممنون آقا..بعد مثل کسایی که یه دفعه شک زده میشن گفت پویا جان تویی…منم گفتم آره شما خوبی..خلاصه بعد از احوال پرسی هر دومون با هم هم مسیر شدیم…نمیدونم چی شد که یه دفعه سمیرا به من گفت پویا من نمیدونم چرا با اون جمعی که بازی میکنی حال نمیکنم.. منو میگی تعجب کردم..گفتم چرا؟گفت یه جورایی میدونم که بعضی موقع ها در مورد من حرف میزنن.. بعدش یه جوری تو چشمام نگاه کرد که انگار میدونست من قاطی اونام! منم که دیگه دیدم کار داره به جاهای باریک میکشه برگشتم گفتم آخه میدونی اونا میدونن که من از شما خوشم میاد و همیشه منو مسخره میکنن… این رو که گفتم خندش گرفت و گفت چرا از من خوشت میاد!تو دلم گفتم اگه کس و کون خودتو تو آینه دیده بودی این حرف رو نمیزدی.. لامسب من از تو خوشم نمیاد زکریا تو رو خیلی دوست داره. تنها کاری که کردم تو چشماش نگاه کردم و اونم یدفعه دستمو گرفت… موقعی که رسیدم خونه تا صبح خوابم نمیبرد. چند روزی گذشت و دیدم سمیرا داره از جایی بر میگرده که بره خونه… تو محل بودم که یدفعه منو دید و اومد احوالپرسی کنه که تا رسید به من گوشیش زنگ خورد..
سلام مامان تویی؟ کی میایی
-ااا خوب باشه پس تا 2 ساعت دیگه میایی دیگه…باشه باشه .. خداحافظ
بی هوا برگشت گفت مامانم بود گفت دو ساعتی دیر تر میاد خونه.. من دیگه واقعا جا خوردم… یه دفعه گفتم نمی خوای منو دعوت کنی خونه… خندید و گفت خیلی پررویی ولی باشه بیا… وای از خوشحالی داشتم بال و پر در می آوردم.. گفتم آخه نمیشه که اگه با هم بریم ضایع میشیم تو بورو من 10 دقیقه دیگه میام فقط در مر ها رو باز بزار..گفت باشه پس منتظرما.. .اولین قطرات منی رو تو شورتم حس میکردم.. گفتم پویا کون کش اگه اینجوری داری خودتو خیس میکنی اگه ازش لب بگیری که آبت مبپاشه رو در و دیوار.. از شانس ما محل خبری نبود واسه همین سریع رفتم طرف درو رفتم تو..وایی ی ی ی چی پوشیده بود.یه دامن تا بالای زانوش با یه تاپ صورتی تا نافش…من رو که دید خندش گرفته بود مثل اینکه شهوت رو تو چشمام دیده بود…گفت چیزی میخوری گفتم نه!گفت پس بشین… خلاصه نشستمو و اونم روبه روم نشست… یه ذره از اینور و اونور صحبت کردیم که بحث رسید به اون شب… گفت من میدونم شما در مورد من چی میگفتید..دیگه منم خودمو اماده کرده بودمگفتم آره خوب تو خودت نمیدونی چی هستی….- هه هه هه هه چیه میخوای بکنی…- آره میدی!- آخه کیرت کفاف من رو نمیده که…- گفتم امتحانش ضرری نداره هم فاله و هم تماشا…مثل برق اومد طرفم و یه لبی گرفت که دیگه رگ زکریا داشت گشاد میشد… بی هوا دستمو انداختم دور کمرش اونم هیچ عکس العملی نشون نداد…یه دقیقه باهاش لاس زدم که دیدم زیپ شلوارمو کشید پایین و مشغول ساک زدن شد. نمی دونید چه حرفه ای بود… انگار صد سال بود که ساک میزد… دیگه نمیتونستم تحمل کنم هولش دادم رو مبل و تمام لباساشو در اوردم… گفت چرا کسم رو نمیخوری ..اونقدر حشری بودم که فقط میخواستم بزارم تو کونش.. گفتم دفعه بعد گفت باشه پس بکن تو کونم… با دستای نازش کیرمو گرفت و یه ذره تف انداخت روش و تا ته کرد تو کونش..سوراخش یه ذره گشاد بود معلوم بود که من اولین نفر نیستم. واسه همین موقعی که فشار دادم و تا ته رفت خوشش اومد. گفت آ ی ی یی ی ی ی …منو میگی داشتم تلمبه میزدم که دیگه آبم داشت میومد سریع کشوندم بیرون و اومدم که آبم رو بریزم روش در باز شد…ولی دیگه موقعی که آب داره میاد هیچی نمی فهمی…مادرش بود…داشت صحنه ریختن آبم رو پستون دخترش رو تماشا میکرد منم تخمم نبود همین جوری داشت آب میومد…وای چه بلایی سرم میاد…چیکار کنم مگه نگفته بود دو ساعت دیگه میاد..1 ساعتش که مونده…با چشماش یه جوری مارو نگاه میکرد که انگار روح دیده… سریع لباسامو پوشیدم و نمیدونستم چیکار کنم…به من نگاهی کرد و گفت از خونم گمشو برو بیرون بدون یه نگاه به سمیرا که مطمئن بودم بیشتر از من ترسیده بود از خونه خارج شدم .رفتم خونه…هر لحظه ممکن بود که بیاد در خونمون رو بزنه… به خودم گفتم که پسر کس خول که نیست.. همچین کاری رو نمیکنه!
فردا تو کوچه دیدمش سرمو انداختم پایین و به من گفت بیا خونه میخوام باهات حرف بزنم… منم که دیگه اگه میگفت شرتتو اینجا در بیار باید در میاوردم.. باهاش رفتم خونه و به من گفت تو شرم و حیا نکردی.. واقعا اولین بار بود که احساس حقارت میکردم… چون بابای سمیرا خیلی وقت پیش از مادرش جدا شده بود و چون مایه دار بود خرجشون رو میداد… من فقط نگاش کردم و مامانش گفت قول بده موضوع بین خودمون بمونه و به کسی نگی و آبروی ما رو ببری…منم که انگار دنیا رو بهم داده بودن گفتم چشم… یدفعه به ساعت نگاه کرد و دید الان دیگه سمیرا میرسه…گفتم با سمیرا چیکار کردید… خندید و گفت کیرت بد نبودا…لامسب تا ته کرده بودی تو…واقعا جا خوردم…گفت خودتو به اون راه نزن منم میخوام..واقعا نمیدونم چی بگم. .از ترسم قضیه سمیرا رو به کسی نگفته بودم حالا مامانش داشت به من پیشنهاد میداد….تو همین حال و هوا بود که مادرش لخت شد و رفت رو کناپه خوابید و با انگشتش کسش رو نشون داد…کسش خوشگل نبود ولی تو اون حال و هوار زکریا بین حالت ترس و شق شدن حالت دوم رو انتخاب کرد….رفتم و کسش رو شروع کردم به خوردن که دیگه نالش داشت در می اومد تو همین حال حالت دیروز دوباره تکرار شد..یهنی در دوباره باز شد…سمیرا بود ..زیاد تعجب نکرد…مثل اینکه اینجا من بدبخت هیچی نمیدونستم… سمیرا با لبخند اومد جلو و کیر منو گرفت و اومد که بخوره مامانش گفت نه الان مال منه…سمیرا هم شونش رو انداخت بالا و کیرمو تو کس مادرش کرد..هی بد نبود…ولی کون سمیرا یه چیز دیگه بود داشت آبم میومد که اومدم کیرمو در بیارم مامانش گفت نه لوله هامو بستم… منم که دیگه داشتم میمردم همه رو ریختم توش… گفت وایی چه جوشه… در آوردم و نشستم… سمیرا نگاه کرد و گفت پس من چی …گفتم دیگه نا ندارم…اونو که دیگه حشری بود گفت مامان خیلی بدی منم میخوام… وای چی شده بود مادر و دختر حشری از من کیر میخواستن… خلاصه مامانش که دید من حس ندارم دخترش رو خوابوند و باهاش بازی کرد…قضیه گذشت و من دیگه راحت میرفتم خونشون و هر دوشون رو میکردم… بعضی موقع ها اونا حال میکردن و من میدیدمشون.. حالا که از داستان میگذره پیش خودم فکر میکنم اگه بچه ها بفهمن چی شده منو میکشن!! ولی تو دلم گفتم بیه
فقط نکته بد این بود که دیگه نمیتونستم جودو کار کنم… زانو هام قوت نداشت و همه منو تو باشگاه میزدن

مادر و دخترا

مادر و دخترا
روی تخت دراز کشيده بودم و رعنا داشت خيلی آروم برام ساک ميزد و از طرفی هم داشتم آرايش کردن ميترا رو نگاه ميکردم که خودشو برای سکس آماده ميکرد. نگار هم از طرف ديگه تو بغلم دراز کشيده بود و با موهای سينه ام بازی ميکرد. رعنا و نگار دخترای ميترا بودن . ميترا با ۳۷ سال سن ولی هيکل بسيار زيبايی داشت و سالها شناگر خوبی بوده. رعنا هنوز ۱۶ ساله نشده يود ولی نگار ۱۷ سالش تموم شده بود. ميترا آرايشش رو تموم کرد و با رعنا شروع کرد به عشق بازی و منو نگار هم زبونهامونو انداختيم تو همديگه و روی همديگه حسابی غلت ميخورديم. کمی که زبونی کيف کرديم ميترا رو بلند کردم و روی خودم کشيدم و سرو سينه های اونو گاز ميگرفتم. رعنا هم کرم برداشت و با انگشت مشغول مالوندن به دور سوراخ کون ميترا شد. ميترا هم روی من ولو شده بود و از انگشتی که تو کونش ميچرخيد کيف ميکرد. نگار هم کيرمو ماساژ ميداد بعد با مهارت اسپری بی حسی به کيرم زد البته وياگرا هم خورده بودم چون خوب سه نفر به يک نفر کمی بی انصافی بود! بلندشدم ميترا رو روی شکم روی پاهاش خوابوندم و رفتم پشتش روی زانو وایسادم و کيرم رو گذاشتم روی سوراخ کون ميترا و همچين فشار دادم تو که جيغ ميترا در اومد ولی من اهميت ندادم و به سرعت ميترا رو ميکردم. صدای فرياد ميترا خيلی دخترا رو حشری کرده بود و شروع کردن با هم ديگه حال کردن. منو ميترا در اوج لذت بوديم و دايم ميترا ميگفت سريعتر! کيرمو در آوردم و دراز کشيدم روی تخت . دخترا سخت مشغول ليسيدن کس هم بودن و منتظر بودن تا نوبتشون بشه. ميترا خودش رو انداخت روی من و تمام بدنم رو شروع رد به ليسيدن. بعد کيرم رو گرفت و دوباره کرد توی کونش و همينطور بالا پايين ميکرد ديگه به ارگاسم رسيده بود منم داشتم به ارگاسم ميرسيدم . حدود بيست دقيقه بود که داشتم ميکردمش. فقط صدای آه و اوه بود که ميومد. يکدفعه ميترا رو بلند کردم و به پشت خوابوندمش و کيرم رو گذاشتم توی دهنش. بعد چند لحظه يک احساس آرامشی بهم دست داد. به ميترا نگاه کردم که آبم از دهنش بيرون زده بود و رعنا داشت با زبون آبم رو از روی صورت مادرش پاک ميکرد. نگار هم داشت حسابی با انگشت چوچوله اش رو ماساژ ميداد. احساس خستگی ميکردم ولی اصلا کيرم نخوابيده بود چون وياگرا کار خودش رو کرده بود. دمر افتادم روی تخت و نگار هم اومد کسش رو گذاشت روی صورتم و منم شروع کردم به ليسيدن کس نگار و اونم همينطور منو نوازش ميکرد. نگار واقعا حشری شده بود. خوابوندمش و کيرم رو گذاشتم رو کسش و پاهاش رو گذاشتم روی شونه هام . کيرم رو تا ته کردم تو کسش. خيلی تنگ بود و لذت بخش. ايندفعه نوبت نگار بود که جيغ های زيبای لذت بزنه. احساس ميکردم تمام وجودم سرشار از لذته. همينطور که نگار رو ميکردم انگشتای پاش رو ميليسيدم که همين باعث شد خيلی زود به ارگاسم برسه و دو بار به اوج برسه. ميترا حسابی بی حال بود ولی با شوق از سکس دخترش لذت ميبرد. رعنا هم کس ميترا رو داشت ميليسيد تا نوبت سکسش بشه. ديگه داشتم از کمر ميافتادم خيلی خسته شده بودم ولی به خاطر لذتی که نگار ميبرد دوست نداشتم سکس رو تموم کنم. دفعه دوم که نگار به ارگاسم رسيد من کيرم رو در آوردم و دمر روی تخت افتادم نگار هم کيرم رو گرفت دستش . همين چند بار بالا پايين کرد آبم پاشيده شد تو صورتش و حسابی صورتش رو خيس کرد. تازه من حشری شدم . رعنا رو مثل يک عروسک بلند کردم . هيکل ريزه ای داشت و مثل پنبه نرم بود. پاهاش رو بلند کردم و کنار سرش گذاشتم بدن نرمی داشت. کسش هم بالا اومده بود. با ولع شروع کردم به ليسيدن کسش و تا جايی هم که جا داشت زبونم رو ميکردم تو کسش. خيلی خوشمزه بود. مثل وحشی ها ميليسيدم. توی همون حالت يکبار به ارگاسم رسيد. دوباره کيرم حسابی بزرگ شده بود .تا ته ميکردم توی کس رعنا و در مياوردم شايد ده دفعه اينکارو کردم ديگه التماسم ميکرد ولی دوست نداشتم که رعنا رو به اين زودی بکنمش. بلندش کردم کشيدمش روی خودم. مثل ديوونه ها همه جامو ميليسيد و من حسابی کيف ميکردم دوباره خوابوندمش و سه نفری مشغول ليسيدن سينه ها و چوچوله اش شديم. از يک طرف هم من با انگشت با سوراخ کون رعنا بازی ميکردم. يواش انگشتم کردم تو کونش خيلی کيف ميکرد به آرومی دومی هم تو کردم . به ميترا و نگار اشاره کردم که دستاش رو محکم بگيرن و من انگشت سوم و چهارم رو هم کردم تو. ديگه رعنا تاب نداشت خيلی حشری شده بود. ديگه دلم به حالش سوخت. کيرم رو گذاشتم توی کسش و کردمش .احساس کردم کيرم داره ميترکه . حسابی بزرگ شده بود و حدود ده دقيقه هم رعنا گاييده شد. کيرم رو درآوردم و آبم رو ريختم روی بدن رعنا. يه نگاه به نگار کردم و اونم يه لبخندی زد. اومد تو بغلم با هم دراز کشيديم و شروع کرديم به لب گرفتن. ميترا هم به آرامی کس رعنا رو ليس ميزد و رعنا هم بی حال افتاده بود روی تخت.
نظر یادتون نره